وبلاگ مجاهد مجازی

وب نوشت های مهندس مهدی حق وردی طاقانکی

سفر به ذهن اربابان تاریکی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٥  

در این مقاله چهار بازی مورد علاقه خود را که اشراف کاملی بر دیالوگ های آنها دارم را ردیف کرده ام تا با هم به جزئیات پردازش شخصیت و هنرآرایی نویسنده های آن پی ببریم. در آینده سعی می کنیم بازی های بیشتری را هم بررسی کنیم. نبود بازی های دیگر در این لیست به معنی بی ارزش بودن و یا هم سطح نبودن با این بازی ها نیست.
چراغ ها را خاموش و حضور خود را از کالبد فراموش کنید !.


سفر به ذهن اربابان تاریکی


به شخصه عاشق داستانهایی هستم که به بررسی شخصیت ها می پردازد. این گونه داستان ها که در سینما، کتاب و اخیرا در صنعت بازی روایت می شود، "داستان های شخصیت محور" نامیده می شوند. این گونه روایت ها بستر مناسبی است برای بررسی نقاط قوت و ضعف بشر و حتی جای دادن ایده ها و نکات مورد نظر کارگردان در عمق ساختار یک شخصیت . این شخصیت ها معمولا زندگی پیچیده ای دارند و در ذهن خود با هزاران مشکل رو به رو هستند و روح و ذهنیتی تاریک آنها را فرا گرفته. یکی از نکات قوت روایات شخصیت محوری ایجاد حس همذات پنداری با مخاطب است که به خوبی سرنخ های کارگردان و یا نویسنده را از رفتار، صحبت ها و حالت های یک شخصیت می فهمد.

 در این مقاله چهار بازی مورد علاقه خود را که اشراف کاملی بر دیالوگ های آنها دارم را ردیف کرده ام تا با هم به جزئیات پردازش شخصیت و هنرآرایی نویسنده های آن پی ببریم. در آینده سعی می کنیم بازی های بیشتری را هم بررسی کنیم. نبود بازی های دیگر در این لیست به معنی بی ارزش بودن و یا هم سطح نبودن با این بازی ها نیست.
چراغ ها را خاموش و حضور خود را از کالبد فراموش کنید !.

 


Max Payne

 برای شروع از بازی به یاد ماندنی Max Payne که اوج هنر سم لیک، نویسنده آن را نشان می دهد شروع می کنیم. سم لیک در دل یک بازی اکشن قطعه ای ادبی جای داد که کمتر بازی سازی از چنین استعاره ها و ادبیات غنی در بازی های خود استفاده می کند. روایت کمیک مانند با آهن آهنگ فراموش نشدنی بازی قطعا ما را به عمق تاریکی دنیای مکس می برد. استفاده از تمثیل و استعاره و پارادوکس به خوبی پیام نویسنده را در کنار یک جو تاریک به ما می رساند.


اولین جمله ای که مکس در Max Payne 1 می گوید: " روی صندلی عقب یک ماشین، در شهر می روم. او با چشمان نئونی خود به من نگاه می کند. شب، آسمان خراش ها را نقره پوش کرده بود. هر آجر دیوار با گرافیتی نقاشی شده بود. عکسی از یک V سبز با یک سرنگ در وسط آن، بارها و بارها تکرار می شود و من V for Valkyr را میبینم. نور قرمز و آبی ماشین پلیس، برف سفید را رنگی می کند".


"چند روز بعد همه چیز به هم ریخت و اتفاقات بد همانند توفان زمستانی حجوم آورد. من خود را در ناکجا آباد، در سرزمینی میان درستی و نادرستی یافته ام. هیچ تابلو راهنمایی و رانندگی در کنار جاده وجود ندارد و من هیچ چیز برای باختن ندارم."


" زندگی خیلی خوب بود. خورشید در یک تابستان شیرین غروب می کرد بوی چمن نو، ریه هایم را نوازش می کرد. صدای کودکان در حال بازی می آمد... خانه ای آن سوی رود خانه نزدیک به Jersey ، یک زن زیبا و یک دختر بچه منتظرم بودند... رویای امریکایی به حقیقت پیوست"

 


"رویا عادت بدی دارد. وقتی به آن نگاه نکنی ناگهان ترکت می کند. خورشید مانند همیشه غروب کرد. هوای گرگ و میش بر سقف آسمان می خزد"


پس از این که زن و بچه چند ماهه مکس در خانه کشته شده بودند، مکس می گوید: "میشل روی تخت دراز کشیده بود. جای سوراخ گلوله همانند یاقوتی سرخ روی سینه اش بود. صدای بچه کمتر شد و بعد صدای گلوله ای را شنیدم. جواب تمام سوال هایم داده شده بود . صدای گلوله در سرم می پیچید و من هیچ وقت آن اتقاق را فراموش نکردم...آن اتاق هرجایی که می روم در درونم هست"


"برگرد... به راه خودت ادامه بده...به پایین شهر برو. شاید کار عاقلانه ای بود و شاید من آنقدر عاقل نبودم."

 


"خیابان به درون من نفوذ کرده بود. دیگر جایی برای قدم زدن ندارم"


" این روزها دلیل و مدرکی ندارم. هر چیزی را که میبینم به طرفش شلیک می کنم."


"کابوس ها همیشه یک شکل بودند. خشونت در تاریکی می خزید و چهره اش پیرتر و زشت تر شده بود. لبخند بلند قاتل همانند یک معمایی بود که به درستی شرح داده نمی شد... جایی یک بچه گریه می کند"


" آنقدر جسد زیاد بود که می توان این قتل عام را یک شرم ساری نامید".


مکس به پانچیلنو خلافکار زنگ می زند:" من مکس پین هستم... می خواهم یک معامله را به هم بزنم". پانچیلنو با عصبانیت می گوید:"پین ! تو خواهی مرد". مکس می گوید:"این روزها همه این جمله را به من می گویند من کشتی و محموله تو را در اختیار دارم. نابرده رنج (Payne) گنج میسر نمی شود. فهمیدی؟"


"شب با سرما ناله می کرد. چراغ حیاط به طور عجیبی خاموش و روشن می شد. برف سفید قبل از این که توسط تاریکی خورده شود خودش مرده بود."


" شیطان صاحب آن خانه بود و من فرشته مرگ بودم. به سراغش رفتم"


"من یک نینجا بودم. کونگ فو قدرت من بود و با هیچ کس شوخی نداشتم. حداقل سوپرمنی بودم که در روشنایی آسمان سقوط می کرد"

 


"در تاریکی شب، برف همانند کاغذ رنگی لباس بلند شیطان را تزئین می کرد. برف هیچ گاه پایان نیافت"

 


"کارخانه پشت سرم منفجر شد و تمام سرنخ هایم مردند و تبدیل به دود و خاکستر شدند. راهم را گم کرده بودم و میلیون ها سال بود که نخوابیده بودم"


B.B به مکس می گوید:" نمی توانی برنده شوی مکس؟" مکس جواب می دهد:"میدانم و این را هم می دانم که هیچ یک از شما هم برنده نخواهید شد"
"من همیشه در مورد انتقام رویا م

 

یدیدم. آن رویاها همیشه کابوس بوده اند که هرگاه نزدیکشان می شدم فرو میریخت. حالا خیلی نزدیک بودم، یک اسم داشتم که راهنماییم می کرد. Nicole Horne . من هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم"

 

Max Payne 2: Fall of Max Payne


در قسمت دوم از بازی Max Payne سم لیک سعی می کند جانی دوباره به مکس بدهد. مکس به اداره پلیس باز می گردد و همان زندگی عادی قبل از وقایع نسخه اول را پیش می گیرد. همه چیز با دیدن دوباره مونا شروع می شود. مونا در نسخه قبل مرده بود ولی در قسمت دوم او را دوباره می بینیم. مکس عاشق می شود و همین عبارت کافی است که دوباره زجرهای وی آغاز شود. مکس از عاشق بودن خود زجر می کشد و ما در ادامه سقوطی دوباره از شخصیت او را میبینیم.

مکس در عالم رویا در بیمارستان زخمی است و پس از شنیدن صدای مونا می گوید:"تمام آنها مرده بودند، عشق آدم را می کشد. آیا من عاشق او بودم ؟آیا انتخاب دیگری وجود داشت ؟ گذشته یک سوراخ می کند، تو سعی می کنی از آن فرار کنی ولی هرچه بیشتر فرار می کنی او بزرگتر و وحشتناک تر از قبل در پشت سرت رشد می کند. تنها راه، بازگشت و رو به رو شدن با آن است."


مکس:" نقطه ای کور در ذهنم وجود داشت. گلوله جای خلاء یک پاسخ را پر کرده بود. می توانید آن را انکار نام گذاری کنید. می خواستم به درون جمجمه ام نفوذ کنم و درد را بیرون بکشم"

" هیچ گاه نمی توانی از گذشته ات فرار کنی. در یک دایره در حال حرکت به دور خودت هستی که ناگهان به نقطه شروع، به جایی که از آن فرار می کردی باز می گردی. سوراخ بزرگتر از قبل می شود"

 


"چیزی در تاریکی همانند دری باز حس می شود، پژوایی از گذشته . یک هیولای قدیمی چشمانش را در مغزم باز کرده، اگر چشمانت را ببندی تاریکی درون را خواهی دید"


"در کابوس هر تصمیمی که بگیری اشتباه است


"وقتی از خواب بیدار می شوی دنیا تار است. هر چیزی که در رویایت منطقی به نظر می آمده ناگهان غیرمنطقی می شود. هیچ راه نجات غیر واقعی وجود ندارد. هیچ جادویی وجود ندارد."


"خانه جایی است که قلب در آنجاست"


"گذشته همیشه بالای سرت است. صدای طنین شکسته آن را همه جا می شنوی، مثل یک تکرار بد. از دست هر کسی که آن را به یادت بیاورد عصبانی می شوی، حتی اگر تمام اینها فقط در سرت باشد"


"وقتی سرگرمی به تاثیر غیرواقعی از زندگیت تبدیل می شود، خیلی خوشبخت باید باشی اگر به آن جوک بخندی. شانس و خنده... شاید آن مکان آنقدر هم خنده دار نبود که من به آن بخندم"


"مشکلی که در خواستن چیزی وجود دارد این است که می ترسید از دستش بدهید یا اصلا به آن نرسید. افکار شما را ضعیف می کند"


"در کنار عبور گلوله از گوشت و پوست قربانی، تصویر یک مرد که ماشه را می کشد هم شکسته می شود"


"لحظات، چیزی است که وقتی به گذشته نگاه می کنم وجود دارد.آنها می کشنت، زنده ات می کنند، تغییرت می دهند. دوباره سازیت می کنند"


"همه چیز وابسته به دید شما است، مکان و زمان، عشق و دوستی، مرگ و زندگی"


مکس اسلحه اش را به زمین می اندازد. مونا اسلحه خود را رو به مکس می گیرد. مکس می گوید:" این عشق است. وقتی کسی، مهم نیست به چه بهایی به تو می گوید هنوز امیدی وجود دارد و هنوز حق انتخاب داری که اسلحه ات را به زمین بگذاری" مونا :" نمی توانم این کار را بکنم، تو یک حروم زاده ای مکس" مونا اسلحه اش را می اندازد. مکس می گوید:" این عشق است... عشق آسیب می رساند"


"گذشته سوراخی می کند. تنها کاری که می توانی انجام دهی برگشت و رو به رو شدن با آن است ولی این مثل بوسیدن لب های یک عشق مرده است. تاریکی در تمام دهان آن منتظرت است"


پس از این که مونا می میرد مکس می گوید: "مثل تمام عشق های دیگر زندگیم او تا همیشه برای من است. او مرا به اینجا آورد، جایی که زمان آهسته است و من نگاه به گذشته را انتخاب می کنم تا خودم را ببینم، تا ببینم چطور دوباره متولد می شوم"


The Darkness

در The Darkness خیلی نزدیک تر به ذهن پیچیده یک انسان می شویم. هرآنچه اتفاق می افتد در ذهن شما است. The Darkness راجع به وجودیت و مشکلات معنوی یک انسان است. تقابل بین خوبی و بدی و سردرگمی های یک ذهن تاریک به خوبی در این بازی بررسی می شود. تاریکی قسمت تاریک ذهن ما و خود جکی بخش روشن آن. این که آیا ما در جسم خود هستیم و یا جسم درون ما است یکی از بزرگترین مسائل زندگی بشری است که همیشه وی را بر سر دوراهی گذاشته و نوعی دوگانگی در ساختار ذهن به وجود می آورد.


جکی پس از انفجار بمبی که عمو پائولی برای کشتن وی گذاشته بود از پنجره ساختمان به بیرون پرت می شود. در حالی که همه جا تاریک است او می گوید:" آن شب اولین باری بود که من مردم"


اگر کاغذهای روی زمین را جمع کنید شماره هایی روی آنها است که اگر با آنها تماس بگیرید دیالوگ های جالبی می شنوید. یکی از این تلفن ها می گوید:" احساس سردی دارم. حس می کنم چیزی در درونم است...یک هیولا. همه ما هیولایی در وجودمان داریم. هیولایی به نام دروغ، خیانت به عشق، حسادت... این تاریکی درون است"


جکی:" هرکسی که می گوید متروجای خطر ناکی است، هیچ گاه پشت یک تاکسی زرد رنگ ننشسته و با سرعت بی نهایت زیاد در خیابان ها هم را با یک راننده تاکسی که یک کلمه هم انگلیسی بلد نیست حرکت نکرده. همراه با دوست من عبدل دیوانه"


"اولین بوسه ام را از یک دختر در اینجا(مترو) گرفتم. یک دختر بدکاره به نام کندی ... یادش بخیر، زمان های خوبی بود"


Darkness: "مرگ و زندگی یکی هستند"


Darkness:" مرگ انتخابی نیست"


Darkness:"انسانهای عادی ارزش دیدن تاریکی را ندارند"


پس از آن که جکی به درون تاریکی نفوذ می کند Darkness می گوید:" از این پس با کشتن هر انسان من را یک قدم به قلب خودت نزدیک تر می کنی"


پس از این که جکی خودش را در کلیسا منفجر می کند:" خب... این بار دومی بود که من مردم"


وقتی برای اولین بار به برزخ می روید صداها و نعره هایی شنیده می شود و Darkness می گوید:" جنگ...جایی که حق مرگ یا زندگی هم نداری"


با جنی در اتاق وی نشسته اید. همه جا ساکت و جو سنگینی از عشق میان آنها است. جکی می گوید:" جنی" در جواب جنی پاسخ می دهد:" چیه جکی؟" شما گزینه I Love You را انتخاب می کنید ولی جکی می گوید:" هیچ چیز" ! همه چیز در سکوت سنگینی فرو می رود.


جکی:" به یاد دارم وقتی بچه بودم با عمو پائولی به مترو می آمدیم و او برایم هرچیزی که دوست داشتم می خرید...بهترین دو روزی که با اون حروم زاده گذروندم همین بود"


جکی:"مترو را دوست دارم. بوی عرق و کثیفی را می توانی در آنجا حس کنی. همه چیز چهره واقعی خود را دارد"

 
تلفن:" اگر چاقو خورده اید شماره یک را فشار دهید. اگر به کسی چاقو زده اید شماره دو را فشار دهید. اگر قصد دارید به کسی چاقو بزنید شماره سه را فشار دهید. اگر چاقو خورده اید و تا حد مرگ در حال خون ریزی هستید شماره چهار را فشار دهید. اگر چاقو خورده اید و در حال حاضر مرده اید شماره پنج را فشار دهید تا به اوپراتور متصل شوید"


تلفن:" اگر به این پیام گوش می کنید بدین معنی است که من تا به حال مرده ام. کسی دیگر مرا نمی شناسد. حالا که شما زنگ زده اید یا من خیلی زود خودکشی کرده ام و یا شما دیر به یاد من افتاده اید"

Darkness:" بیا...بیا و تاریکی را در آغوش بکش"


جکی: "تا به حال شده که عاشق کسی باشید که انقدر زیبا و پاک است که جرات نکنید تاریکی درون خود را به او نشان دهید ؟"


Darkness:" جکی، تامل نکن، گیج نشو چون من اینجا هستم...همه را بکش"


پس از این که جکی در پایان بازی میمیرد و جنی را دربهشت می بیند می گوید:" می خواهم تا همیشه با تو باشم" جنی در حالی که وی را نوازش می کند می گوید:"نمی توانی، تو باید بروی...آنها نمی گذارند"... جکی در آغوش جنی می پرسد:"آنها کی هستند ؟" همه جا تاریک می شود و جنی می گوید:" بیدار شو جکی"

 


Fahrenheit

اولین تجربه موفق دیوید کیج Fahrenheit بود که نوعی آماده سازی برای شاهکار Heavy Rain هم بود. Fahrenheit از همان مرحله نصب بازی شما را به سرد و تاریک ترین روزهای نیویورک می برد و در اولین مرحله ناگهان شما را بدون هیچ آگاهی بالای سر یک جسد می گذارد . دیالوگ ها پر از کنایه به مدرنیته،دین و روزمرگی است که همانند باد تندی افکار مارا به خود مشغول می کند.


لوکاس در ابتدای بازی:" همه چیز از نیویورک شروع شد. پایتخت جهان"


لوکاس در راستای روزمرگی و زندگی مدرنیته می گوید:" من هم همانند بقیه آدم ها زندگی کاملا عادی داشتم که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد...اتفاقی که دیگر زندگیم را عادی نگه نداشت"


تایلر:" از این شهری که وقتی شب می شود آدم ها همدیگر را می کشند خسته شدم"


برادر لوکاس که یک کشیش است صلیبی را به سمت او می آورد و می گوید:" اگر این صلیب را نگیری هیچ چیزی را از دست نمی دهی ولی اگر آن را قبول کنی حداقل یک صلیب داری"


آگاتا:" پرنده حیوان عجیبی است. سال ها در قفس زندانی می ماند ولی بازهم آواز می خواند..قفس تو چیست ؟ به چه گناهی گرفتار شدی؟"


آگاتا:" اگر جسمت چیزی را به یاد نمی آورد، بگذار روحت این کار را انجام دهد"


لوکاس:" هرچه هوا سرد تر می شود، روابط و روح انسان ها هم بیشتر یخ می بندد"


لوکاس رو به آگاتا که کور است می گوید:" تو چطور میبینی؟"  آگاتا:"آن طوری که تو نمیبینی، آن طوری که باید دید" (اشاره به چشم دل)


لوکاس:" من دیوانه ام یا دنیا دیوانه وار با من رفتار می کند؟"


لوکاس رو به برادر کشیش خود مارکوس می گوید:" تو برادر من هستی، تو یک کشیش هستی ولی تو آخرین کسی هستی که با او صحبت خواهم کرد"

لوکاس:" زندان من میله هایش از جنس سرزنش و گناه است. حکمم حبث ابد و یا اعدام است"

 

مرد جادوگر به کارلا می گوید:" تو می ترسی...هرچه بیشتر خودت را شجاع نشان دهی مسخره تر به نظر می رسی... تو میترسی"


لینک منبع :

http://www.bazicenter.com/articles/cat/special_feature/132