مجاهد مجازی

(وب نوشت های مهندس مهدی حق وردی طاقانکی )

رستگاری در نیویورک: Max Payne تحلیل بازی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۸  

رستگاری در نیویورک - Max Payne تحلیل بازی 

رستگاری در نیویورک

" روی صندلی عقب ماشینی، در شهر پیش می روم. او با چشمان نئونی خود به من نگاه می کند. شب، آسمان خراش ها را نقره پوش کرده. روی هر آجر دیوار، با گرافیتی نقاشی شده. عکسی از یک V سبز با سرنگی در وسط آن، بارها و بارها تکرار می شود و من V for Valkyrie را می بینم. نور قرمز و آبی ماشین پلیس، برف سفید را رنگی می کند".


همانگونه که در دنیای سینما، دیدگاه ها، تفکرات و جنبه های مختلفی (سیاسی، فرهنگی، مذهبی و...) در پشت پرده فیلم های عرضه شده در هر سال قرار دارند، در صنعت بازی های رایانه ای هم با چنین مواردی رو به رو هستیم. بسیاری از فیلم های هالیوودی قصد ترویج ایدئولوژی های وام گرفته از سیاست های کشوری خاص را دارند که به نوعی بهانه ای برای ترویج موضوعی در مقاطع بین المللی هستند. در سوی دیگر، کارگردان هایی قرار دارند که شاید در خود هالیوود و یا خارج از آن درست متضاد این روش عمل می کنند. به عنوان مثال، چارلی چاپلین یکی از منتقدان سرسخت دولت امریکا بود که در خارج از این کشور به ساخت فیلم هایی انتقادی از سیاست و جامعه امریکا مشغول بود.
در دنیای بازی های رایانه ای هم بازیسازانی وجود دارند که همانند سینماگران به انتقاد از برخی عقاید و ایوئولوژی های رایج در کشورهای غربی مشغول هستند و از همان الگوهای رایج در سینما برای بیان نظرات خود بهره می گیرند. سم لیک (Sam Lake )، نویسنده فنلاندی و نام آشنای استودیو بازی سازی Remedy  چند سالی است که با چنین ذهنیتی مشغول نگارش داستان و تولید بازی های رایانه ای است.

سم لیک در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کرده است و به خوبی می داند که چطور داستانی چند لایه و جذاب خلق کند. در کنار تحصیلات دانشگاهی، آشنایی با فن نمایش نامه نویسی توانسته است کمک شایانی به بهتر شدن آثار سم لیک نماید.

نزدیک به ده سال از عرضه بازی موفق مکس پین (Max Payne )، به نویسندگی سم لیک می گذرد ولی هیچ گاه استعاره ها و روند داستانی این بازی تکراری نمی شود. در ادامه این مقاله سعی می کنیم با تحلیل جنبه های مختلف داستان بازی مکس پین، کمی با عقاید این نویسنده بزرگ آشنا شویم.

اتاق رنج
داستان مکس پین روایتگر ماجرای پلیسی درست کار و سخت کوش به نام مکس پین! است که در دپارتمان پلیس نیویورک (NYPD) مشغول به کار است. او در طول انجام ماموریتی سری وارد یکی از باندهای بزرگ خلافکار روسی می شود و خیلی زود اعتماد آن ها را به خودش جلب می کند.
اما علی رغم مهارت او در اجرای ماموریت، اتفاق پیش بینی نشده ای برای او رخ می دهد. او ماجرای این اتفاق را اینطور شرح می دهد:
"زندگی خیلی خوب بود. خورشید در یک تابستان شیرین غروب می کرد. بوی چمن تازه، ریه هایم را نوازش می داد. صدای کودکان در حال بازی شنیده می شد... در خانه ای آن سوی رودخانه نزدیک به Jersey ، زنی زیبا به همراه دختر بچه ای منتظرم بودند... رویای امریکایی به حقیقت پیوست"
او ادامه می دهد :
"رویا عادت بدی دارد. وقتی به آن نگاه نکنی ناگهان ترکت می کند. خورشید مانند همیشه غروب کرد. هوای گرگ و میش بر سقف آسمان خزید."
از همین جملات شاعرانه می توان آینده ای وحشتناک را که در انتظار مکس بود حدس زد.
"زندگی خیلی خوب بود، خورشید در یک تابستان شیرین غروب می کرد" این جمله به زیبایی و با کنایه ای ظریف به این موضوع اشاره دارد که چطور خورشید تابان که نمادی از آرامش است، از زندگی خوب مکس غروب می کند و به تاریکی شب می پیوندد. مکس در ادامه، زندگی آرام در کنار زن و بچه اش را یک رویا می داند، رویای امریکایی. در این متن به راحتی می توان کنایه سم لیک را به یک زندگی ایده آل امریکایی مشاهده کرد. در ادامه، مکس جمله سنگین تری را به زبان می آورد:
" خورشید مانند همیشه غروب کرد و هوای گرگ و میش بر سقف آسمان خزید"، در اینجا پارادوکس بسیار زیبایی بین عناصر جمله قبل و این جمله وجود دارد که ما را آماده یک فاجعه بزرگ می کند.
مکس وارد خانه خود می شود و بلافاصله متوجه موضوع وحشتناکی می شود؛ کودک چند ماهه اش با گلوله ای در گهواره کشته شده و همسرش میشل نیز به طرز فجیعی به قتل رسیده است.

مکس این حادثه را اینطور شرح می دهد:
"میشل روی تخت دراز کشیده بود. جای سوراخ گلوله همانند یاقوتی سرخ روی سینه اش بود. صدای بچه کمتر شد و بعد صدای گلوله ای را شنیدم. جواب تمام سوال هایم داده شده بود. صدای گلوله در سرم می پیچید و من هیچ وقت آن اتقاق را فراموش نکردم...آن اتاق هرجایی که می روم در درونم هست."

مکس، جای گلوله روی جنازه همسرش را با یک تضادی زیبا توصیف می کند: جای گلوله همانند یاقوتی سرخ است. یاقوتی که به گردنبد اشاره می کند، به رویایی برای یک زن.
در ادامه مکس به اتاقی که در آن بزرگترین تراژدی زندگیش رخ داده بود اشاره می کند و جایگاه ویژه ای برای آن متصور می شود:

"آن اتاق هرجایی که می روم در درونم هست". درواقع اتاق درون مکس، اتاقی آکنده از کینه، نفرت، حس انتقام و تنزلات شخصیت وی است. درواقع زندگی مکس همانند پل بلندی است که این اتاق تکه ای از آن را برداشته و نمی گذارد که وی راه خود را ادامه دهد.

چند وقتی از این ماجرا می گذرد و بالاخره مکس با کمک دوست خود الکس، موفق به یافتن سرنخ هایی از افرادی که در قتل عام خانواده اش دست داشته بودند می شود. در همین بین آن ها به دارو و ماده مخدری به نام Valkyrie برخورد می کنند که مانند یک قده سرطانی درحال گسترش در بین مردم نیویورک است. قبل از ادامه تحلیل داستان بد نیست کمی، نام Valkyrieرا مورد بررسی قرار دهیم تا دریابیم که این نام بازتاب دهنده چه مفهومی در این بازی است.

در افسانه های مربوط به شمال اسکاندیناوی، Valkyrie فرشته ای است که ماموریت دارد تا روح جنگجوهای بزرگ زمین را به Valhala ببرد تا آن ها را برای نبرد بزرگ آخرزمانی آماده کند.
در حقیقت Valkyrie ، نمادی از ناجی و رهایی بخش انسان ها است که قصد دارد آن ها را از رنج و عذاب دنیای ماده رهانیده و در زمره افراد خاص قرار دهد!
این موضوع کنایه ای است به انسان هایی که در پی فاصله گرفتن از معنویات و درگیری در روزمرگی، بیش از پیش به دنبال آرامشی معنوی می گردند و سعی دارند با مصرف مواد و داروهای مخدر به نوعی آرامش مصنوعی برسند و خود را از این زندگی نکبتبار رهایی بخشند.

معتادانی که Valkyrie مصرف می کنند تصور می کنند که به فرشته ای تبدیل شده اند و در بهشت هستند، ولی حقیقت امر این است که این دارو در اصل آن ها را از درون متلاشی می کند.
مکس در مورد این ماده مخدر اینطور اظهار نظر می کند:
" مردم با مصرف Valkyrie فکر می کنند که به بهشت می روند، این درحالی است که با هر تزریق، یک قدم به جهنم نزدیک تر می شوند"
درواقع روش عملکرد Valkyrieبه این صورت است که باعث تولید آدرنالین زیادی در خون مصرف کننده می شود و کشتن را برای وی لذت بخش می کند. در حقیقت Project Valhala پروژه ای محرمانه بوده که توسط شرکت داروسازی Aesir برای ارتش امریکا تهیه می شد. با تزریق Valkyrieبه سربازان جنگ خلیج فارس در سال 1991، سربازها توانایی بیشتری در کشتن پیدا می کردند!

در حقیقت سم لیک طعنه ای بزرگ به سیاست های جنگی و نظامی امریکا می زند. او با استفاده از عبارت V for Valyr در حقیقت جمله معروف ارتش امریکا یعنی V for Victory را نشانه می گیرد و نشان می دهد که امریکای همیشه به دنبال پیروزی، در نهایت چگونه شکست می خورد.
در فیلمی که بر اساس بازی مکس پین ساخته شد به وضوح می بینیم که مصرف کنندگان Valkyrie  چگونه در توهمات خود بال درمی آورند و به فرشته تبدیل می شوند. حتی مکس هم که در طول بازی به طور ناخواسته دو بار مجبور به استفاده از این دارو می شود نیز به سرنوشت مشابهی دچار می شود و کابوس های وحشتناکی را تجربه می کند.
کابوس های مکس در همان اتاقی اتفاق می افتند که در ابتدای متن به آن اشاره شد. راهرو های آن تو در تو و بزرگ تر از معمول هستند و مکس در آن ها سرگردان است. درون این راهروها مکان های تاریکی وجود دارند که در حقیقت نمادی از ضمیر ناخودآگاه مکس هستند و خطوط قرمزی که بیشتر به رد خون شباهت دارند، تنها راهنمای شما برای خروج از این مکان های تاریک به شمار می روند و این بدان معنی است که، برای مکس خون (نمادی از انتقام) تنها راه به آرامش رسیدن و خروج از تاریکی است.

 

 

ما به اتاق درون مکس که تنها خون و مرگ در آن جلوه می کند وارد می شویم. مکس خود را مقصر مرگ خانواده اش می داند و حتی بارها خودش را به جای قاتل همسر و فرزندش تصور می کند. دنیای مکس به دنیای از درد و رنج تبدیل شده است، همانطور که نام بازی نیز به نوعی به آن اشاره دارد.
این شگردی است که سم لیک در نامگذاری بازی های خود از آن استفاده می کند. در حقیقت او قصد دارد با این کار نشان دهد که این بازی در مورد مسایل درونی یک شخصیت خاص است، نه توطئه و یا جنگ داخلی یک کشور. داستان بازی های او در ذهن شخصیت ها پیگیری می شود و به این خاطر است که راوی داستان هم خود شخصیت های بازی هستند.

فرقه های شوم
در ادامه بازی، مکس به ساختمانی وارد می شود که اعضای فرقه ای مذهبی در آن مشغول انجام وحشیانه ترین کارها، از قبیل کشتن و سلاخی کردن آدم ها هستند. سم لیک در این مرحله، تصویری از فراماسونرها و شیطان گرا ها را نمایش می دهد. ستاره پنج پر کف زمین و نماد چشم و هرم روی دیوار نمادهای مرموزی هستند که رازهای زیادی را در خود جای داده اند. فراموش کردن خدا، پرستش شیطان و شکل گیری فرقه های پلیدی که به اعتقاد خودشان قصد رستگاری نژاد بشر را دارند، به یکی از بزرگترین دغدغه های جامعه غرب تبدیل شده است.
سم لینک با نمایش چنین نمادهایی در مکان های مختلف بازی و به تصویر کشیدن آثار مخرب آن ها، اینگونه خرافه گرایی و دوری از مذهب را به شدت به باد انتقاد می گیرد. در جایی از بازی به صورت کاملا نمادین ابلیسکی را می بینیم که چطور سقوط می کند. اگر در پایان بازی به ساختمان اصلی شرکت Aesir دقت کنید، می بینید که شباهت بسیار زیادی به یک ابلیسک دارد.
مکس در وصف این ساختمان اینطور می گوید:
" Nicole Horne(رئیس کل Aesir) ساختمانی بزرگ در نیویورک ساخته بود که با شیشه های فراوان آن را شیک و مدرن جلوه داده بود"
در حقیقت ساختمان Aesir همان ابلیسک فراماسونرها هست که به شکل مدرن در دنیای امروز ساخته شده است. این موضوع نشان می دهد که چطور فراماسونری همانند یک غده سرطانی در جای جای دنیای مدرن ما رسوخ کرده و با وعده های پوچ و دروغین خود، رویای رستگاری (Valkyr) را در مغز انسان های زود باور پرورش می دهد.
Nicole Horne زنی است که پشت تمام این ماجرا ها پنهان شده است. وودن (Woden)، دوست صمیمی مکس درمورد او اینطور می گوید:
" کل نیویرک در جیب این زن است و او بر آن حکم رانی می کند"

 

 

در ادامه وودن که مخفیانه به مکس برای کشتن Horne کمک می کند به او می گوید:
" اگر یک کلام از حرف هایی که به تو گفتم را به پلیس بگویی، ما منکر آن خواهیم شد"
این موضوع به روشنی به پنهانکاری ها و سر پوشگذاری برخی از سیاستمداران و افراد با نفوذ بر اعمال چنین فرقه هایی اشاره می کند و آن را به باد انتقاد می گیرد.
سم لیک به شدت معترض به چنین سیاست های کثیفی است. او در نمایی کاملا نمادین، Nicole Horne را همانند هیولایی بزرگ بر فراز نیویورک به تصویر می کشد که با سرنگی در دست، پشت برج های دوقلوی تجارت جهانی ایستاده و وودن او را حکمران نیویورک می نامد.
در آخرین مرحله بازی با تخریب دکل بزرگ روی برج که در حقیقت تیزی ابلیسک محسوب می شود، خواسته سم لیک برای نابودی چنین جامعه ای محقق می شود.
مکس پین، پس از مرگ همسر و فرزندش به دنبال انتقام گرفتن رفت و به قول خودش مردی بود که چیزی برای از دست دادن نداشت، اما در ادامه، این انتقام فراتر از چیزی شد که تصورش را می کرد. انتقام جای خود را به رستگاری داد و اگر مکس به رویای این بهشت دروغین پایان نمی داد، برای همیشه در جهنم خود (اتاق) می سوخت. لبخندی که در پایان بازی بر لبان مکس نقش می بندد خود گویای رستگاری او در پایان این کشمکش مرگبار است. او برفراز بلند ترین برج نیویورک ایستاده و احساس می کند زندگی بهتری در پیش خواهد داشت.


نویسنده : نویسنده مهمان حمیدرضا نیکوفر 
http://vgpostmortem.com/article-48.html