همه‌ چیز در باره‌ی آلبرت وسکر

 در این مقاله سعی شده است که تا با استناد از منابعی که بعدا خود کپکام در اختیار ما قرار داده است؛ همه شبهات و قسمت های مبهم بازی برداشته شود. امید است که از خواندن این مقاله لذت ببرید.

مقدمه‌ اصلی
بیشتر بازی­هایی که به موفقیت می‌رسند، اغلب دارای برگ برنده‌ای هستند. حال این برگ برنده ممکن است گرافیک بازی، صداگذاری خوب، شخصیت پردازی فوق العاده و یا گیم پلی منحصر بفرد باشد. به همین علت بازیسازان سعی می کنند علی رغم ایجاد تغییرات متعدد در بازی ها، این برگ برنده‌ها را حفظ و به مرور زمان آنها را اصلاح کنند. با این حال در این بین بازی هایی پیدا می‌شوند که علاوه بر همه‌ی موارد ذکر شده، دارای یک شخصیت پردازی فوق العاده نیز میباشند. همین شخصیت پردازی خوب باعث می‌شود تا گیمر با آن بازی و شخصیت های آن ارتباط برقرار کند و در نهایت برقراری ارتباط میتواند تا حدود زیادی در روند زندگی همان فرد تاثیر گذار باشد. به طوری که حتی رفتار و جملات شخصیت محبوب خود را سرلوحه‌ی کارهای خود قرار می دهد و تا حدود زیادی سعی می‌کند خودش را در شخصیت محبوبش پیدا کند.

بدون شک Resident Evil جزو معدود بازی هایی هست که شخصیت پردازی پیچیده‌ای دارد. این شخصیت پردازی به قدری پیچ و تاب دارد که از سال 1996 تا به امروز تغییر خاصی در بین شخصیت های اصلی در خود ندیده است. در میان این همه شخصیت برجسته‌ی این بازی، کسی که بیشتر از همه نظر دیگران را به خود جلب می‌کند آلبرت وسکر میباشد. او به عنوان یکی از شخصیت های منفی سری شناخته می‌شود. با این حال به مرور زمان اتفاقاتی رخ می دهد که باعث می‌شود او از یک چهره‌ی منفی ساده، به مهمترین شخصیت کل بازی تبدیل شود. هدف او مانند بسیاری از شخصیت های منفی، حکومت بر نسل بشر است. با این حال روش ها و الگوهای رفتاریش با اکثر شخصیت های منفی تفاوت هایی دارد. بدون شک یکی از مهمترین تفاوت های او با سایر شخصیت های هم رده‌اش، صبر بسیار بالای او برای انجام نقشه هایش می‌باشد. خصوصیات اخلاقی و رفتاری باعث می‌شود تا تفاوت های عمده‌ای با بقیه داشته باشد. گاهی لبخند های کوتاهش ما را به چندین سال پیش می برند و گذشته‌ی خودش را برای ما یادآوری می‌کند و گاهی مارا برای یک حادثه‌ای آماده می‌کند. اما در پشت همان لبخند ساده، کینه و خشم فراوانی برای انتقام پنهان است. او بسیار سیاس و آینده نگر می باشد. همیشه تدبیر بالای او باعث می‌شود تا در انجام اهداف خود عجله‌ای نداشته باشد. او شاید چندین سال را برای رسیدن شرایط ایده‌ال صبر کند و در همان موقع نقشه‌اش را عملی کند. در کنار این ها او یکی از پر رمز و رازترین شخصیت های بازی نیز به شمار می‌رود. او را میتوان به عنوان یکی از بی رحم ترین شخصیت های بازی قلمداد کرد. به طوری که در راه رسیدن به هدفش ممکن است نزدیکترین اطرافیان خود را قربانی کند. شاید به همین علت است که او را درشمار خائن ترین شخصیت های بازی های رایانه‌ای قرار میدهند.

اما چرا باید چنین شخصیتی که اینقدر بد است و کاری جز تخریب و کشتن انجام نمی دهد، به عنوان یک شحصیت محبوب تلقی شود؟ شاید در ذهن اکثر گیمر ها شخصیت های منفی زیادی باشند که در عین منفی بودن، محبوب هستند. بدون شک شخصیت کریتوس در سری God Of War نمونه‌ی بارز این حالت است. با این اوصاف، علت اصلی محبوبیت کریتوس تنها حرکات او نیست. شاید کریتوس در اول کار یک شخصیت منفی تلقی شود. اما با گذشت زمان و مشاهده‌ی زجرهایی که او برای جبران گذشته‌ی ننگینش میکشد، تا حد زیادی بازیباز با شخصیت کریتوس ارتباط برقرار می‌کند و در دلش جا باز می‌کند. با در نظر گرفتن این مثال متوجه میشویم که وسکر اصلا در طول عمر خود کار مثبتی انجام نداده است. شاید با کارهای او یک بخش فاسد از بین رفته باشد اما او با سیاست های خود محیطی بدتر از همان بخش فاسد تشکیل داده است. با قرار دادن همه‌ی اینها در کنار هم، همان سوال دوباره مطرح می‌شود که چرا چنین شخصیتی که به طور کامل منفی است، جزو شخصیت های محبوب قرار میگیرد؟ شاید در یک نگاه سطحی، ظاهر و به عبارتی تیپش مورد پسند قرار بگیرد. اما اگر با دید عمیقی به این شخصیت نگاه کنیم متوجه میشویم که تنها ویژگی ظاهرش نمی‌تواند حکم محبوبیت او او را داشته باشد. با در نظر گرفتن همه‌ی شرایط ذکر شده، این مقاله سعی می‌کند تا شما را به جواب این سوال مهم برساند.

 

لغت‌نامه
Ozwell E Spencer: یکی از 3 بنیان‌گذار آمبرلا و رییس کل شرکت.

عمارت اسپنسر: مکانی مخوف که متعلق به بناینگذار آمبرلا، یعنی اسپنسر بود. این عمارت توسط شخصی به اسم جرج تروز ساخته شده بود.

لیزا ترور: دختر جرج ترور که سال‌ها به عنوان نمونه‌ی آزمایشگاهی مورد استفاده قرار گرفت. پدر او بعد از ساختن عمارت، به خانواده ی خود خبر داد که هرچه سریعتر به او ملحق شوند. اما این جزئی از نقشه‌ی اسپنسر بود، چون میخواست از خود جرج و خانوادهاش به عنوان نمونه‌ی آزمایشگاهی استفاده کند.

B.O.W: این عبارت به سلاح‌هایی بیولوِژیکی اطلاق می‌شود. این نوع سلاح‌ها با استفاده از آزمایشات بیولوِژیکی بوجو می‌آمدند.

Tyrant: نوعی از B.O.W های بسیار هوشمند که ساختشان بسیار دشوار بود. هر کسی نمی‌توانست میزبان مناسبی برای تایرنت باشد.

شعبه‌ی کارآموزی آمبرلا: این شعبه مکانی برای آموزش کارکنان آمبرلا بود. در آنجا محققان آمبرلا، دوره‌های آموزشی را پشت سر می‌گذاشتند و در نهایت به دانشمندانی برجسته تبدیل می‌شدند.

ویلیام بیرکین: یکی از محققین آمبرلا و سازنده‌ی ویروس جی

دکتر جیمز مارکوس: سازنده ی ویروس تی و یکی از 3 بنیا‌‌‌ن‌گذار آمبرلا.

آلکسیا آشفرد: او نوه‌ی ادوارد آشفرد(یکی دیگر از 3 بنیان‌گذار شرکت) بود. او نسبت به سنش ضریب هوشی بالایی داشت.

آلفرد آشفرد: او برادر دوقلوی آلکسیا بود. ضریب هوشی او با آلکسیا خیچ مطابقتی نداشت.

Raccoon City: شهری در آمریکا که مکان آزمایشات و تحقیقات آمبرلا محسوب میشد. شعبهی کارآموزی و عمارت اسپنسر در حومه‌ی شهر واقع بودند.

گروه استارز: این گروه برای از بین بردن بی‌نظمی شهر تاسیس شد. این گروه از 2 تیم تشکیل شده بودند. تیم براوو و تیم آلفا اعضای مهم این گروه عبارتند از

1-آلبرت وسکر (گروه آلفا)
2- کریس ردفیبلد (گروه آلفا)
3- جیل ولنتاین (گروه آلفا)
4- بری برتون (گروه آلفا)
5- ربکا چمپرز (گروه براوو)
6- انریکو مرینی (گروه براوو)

سرگئی ولادمیر: او یکی از افراد مورد اعتماد اسپنسر محسوب می‌شد. او را به عنوان دست راست اسپتسر می‌شناسند.

 

وسکر در یک نگاه

نام کامل: آلبرت وسکر

متولد: 1960

مرگ: 8 مارج 2008

قد: 190 سانتی‌متر

وزن: 90 کیلوگرم

سوابق: محقق آمبرلا، کاپیتان تیم آلفای استارز، فرمانده‌ی کل استارز، همکاری با سازمان، همکاری با ترایسل

وضعیت ظاهری: نقطه مشترک همه ی لباس‌های وسکر، رنگ سیاه آنها می‌باشد. او همیشه یک عینک آفتابی نیز بر چشمهایش دارد.

 

صداپیشگان وسکر و تاثیرات آنها

DC Douglas
اولین حضور آلبرت وسکر در سری رزیدنت ایول مربوط به سال 1996 می‌شود. از همان لحظات اولیه، به خاطر تیپ عامه پسندش مورد توجه اکثر گیمرها قرار میگیرد. در این بازی شخصیت وسکر توسط آقای Sergio Jones صداگذاری شده است. البته به علت صدای نه چندان مناسب آقایSergio Jones، شخصیت چندگانه‌ی وسکر آنچنان برای گیمر ها آشکار نمی‌شود. مدتی بعد وقتی کپکام متوجه می‌شود که یکی از همین برگ بنده ها را در دست خود دارد، تصمیم میگیرد تا به شخصیت وسکر حساسیت بیشتری نشان دهد. به همین دلیل در شماره‌ی بعدی، صدای وسکر تغییر می‌کند تا خصوصیات او را بهتر برای ما بشناساند. دومین حضور وسکر در بازی Resident Evil : Code Veronica میباشد. جایی که برخلاف انتظار شاهد حضور دوباره‌ی این کارکتر میباشیم. در این بازی صداگذاری وسکر بر عهده‌ی Richard Waugh میباشد. ریچارد توانست ذهنیت گیمر را نسبت به وسکر تا حد زیادی دگرگون کند و نوعی حالت ترسناکی به شخصیت وسکر بدهد. پس از دوسال از عرضه‌ی Resident Evil: Code Veronica، شرکت کپکام نسخه‌ی بازسازی شده‌ی بازی Resident Evil را تحت عنوان Resident Evil: Remake به صورت انحصاری برای کنسول Game Cube متشر می‌کند. این بازی همان وقایع Resident Evil 1 را با تغییراتی به تصویر میکشد. خوشبختانه در این بازی صداپیشه‌ی وسکر نسبت به نسخه‌ی اصلی تغییر کرد و آقای Peter Jessop به جای وسکر در طول بازی صحبت کردند. Peter Jessop توانست شخصیت وسکر را کاملا مرموز نشان دهد. همین امر باعث شد تا حد زیادی تجربه‌ی تلخ آقای Sergio Jones فراموش شود. مدتی بعد کپکام بازی انحصاری دیگری را تحت عنوان Resident Evil : Zero که در واقع سرنوشت گروه براوو را نشان میداد، Game Cube منتشر کرد. در این بازی نیز باز شاهد حضور وسکر هستیم. دوباره صداپیشه‌ی وسکر آقای Richard Waugh می‌باشد. این بار ریچارد توانست با تجربه‌ی قبلیش کیفیت بهتری را ارائه کند. همین روند ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره در سال 2005 بعد از مدت ها تاخیر، بازی Resident Evil 4 عرضه شد. به مانند شماره‌ی قبلی ریچارد به عنوان صدای وسکر انتخاب شده بود. در این شماره ریچارد توانست با ادغام تجارب خودش با آقای Peter Jessop یک صدای جدیدی از وسکر تحویل گیمر ها بدهد و موفق شود همزمان با شخصیت مرموز وسکر، شخصیت ترسناک او را به ذهن بازیباز منتقل کند. او در این شماره با کشیده گفتن کلمات و گویش خاص خود توانست نقطه‌ی عطفی در این شخصیت بوجود آورد.


اما با اینکه ریچارد در ایجاد یک شخصیت منفی ایده‌آل خوب عمل کرده بود، اما سیاست های کپکام در قبال او دچار تغییراتی می‌شود. در بازی Resident Evil: Umbrella Chronicles با وجود اینکه تمامی دیالوگ های وسکر با صدای ریچارد ضبط شده بودند، آقای DC Douglas جایگزین ریچارد می‌شود و همین امر باعث می‌شود تا پرونده‌ی ریچارد در رزیدنت ایول بسته شود. ورود داگلاس یه مجموعه، باعث تغییراتی در وسکر شد. علی رغم اینکه ریچارد توانست شخصیت وسکر را به اوج خودش رساند، اما DC Douglas شخصیت او را کامل کرد. به همین علت او توانست جایگزین خوبی برای صداپیشه‌ی قبلی بشود. ورود Douglas همزمان با تغییراتی در شخصیت وسکر همراه بود. جملاتی که وسکر در RE:UC و RE5 به کار میبرد تا حدودی متفاوت با شماره های قبلی بودند و نوعی خودپرستی خاصی در این شخصیت تداعی می‌کردند. تا آخرین لحظه‌ای که این مقاله نوشته می‌شود، دی‌سی داگلاس عهده‌دار صدای وسکر می‌باشد.

از تولد تا سنین جوانی
اولین دیدار ما با آلبرت وسکر زمانی است که او به عنوان رییس گروه آلفای S.T.A.R.S به همراه اعضای تیمش، برای بررسی علل ناپدید شدن گروه براوو، وارد کوهستان آرکلی می‌شود. او رهبری تیم را برعهده دارد و از این حیث نفوذ بالایی در بین افراد خود دارد. اما داستان آلبرت وسکر از آنجا شروع نمی‌شود و سازندگان در طول زمان، آرام آرام به اطلاعات ما در مورد این شخصیت اضافه می کنند. به همین دلیل سعی می‌شود تا از اولین لحظات ورود وسکر به داستان بازی شروع کنیم و تلاش بر آن شده است که تا از اولین دقایق زندگی وسکر همراه شما باشیم.


در سال 1960 آلبرت (که فعلا نام خانوادگی وسکر را ندارد) متواد می‌شود. در همان دوران کودکی آلبرت، گروهی از افراد ناشناس به دستور اسپنسر با بررسی ­های مختلفی که انجام میدهند، سعی در جمع آوری کودکانی با ضریب هوشی بالا می کنند. آلبرت وسکر هم یکی از همین بچه ­هاست. اسپنسر طی آزمایشاتی که به عنوان بچه های وسکر (Weske'sr Children) شناخته می‌شود، سعی می‌کند با تزریق ویروس مادر به همه‌ی بچه های جمع آوری شده، مقاومت آنها را در برابر ویروس مورد ارزیابی قرار دهد. اما با تزریق ویروس، از بین تمامی بچه های وسکر تنها 2 نفر از آنها به نام های آلبرت و الکس از این اقدام اسپنسر جان سالم به در می برند. به همین دلیل از آن به بعد اسپنسر روی این 2 نفر تمرکز بیشتری می‌کند. اسپنسر بعد از مدتی الکس را به عنوان مدیر پژوهشات قرار می دهد. اما پس از مدتی الکس از دست اسپنسر فرار می‌کند و همین کار باعث می‌شود تا توجه اسپنسر بیشتر به سمت آلبرت منعکس شود.

 

ورود به آمبرلا

از وقتی وارد آمبرلا شدم منتظر فرصتی بودم تا نقشه‌هام رو عملی کنم
با گذشت چندین سال، بالاخره اسپنسر تصمیم میگیرد تا از آلبرت استفاده‌ی بیشتری کند. به همین جهت در سال 1978، یعنی زمانی که آلبرت 18 سال داشت او را به همراه ویلیام بیرکین به مرکز تحقیقاتی-پژوهشی آمبرلا در کوهستان آرکلی که در حاشیه‌ی Raccoon City قرار داشت، می­فرستد. با ورود وسکر و بیرکین به آنجا، طبق دستوراتی که اسپنسر داده بود به عنوان ارشد در حوضه‌ی کاری خودشان مشغول به فعالیت شدند. آلبرت از همان دقایق اولیه‌ی ورودش اهداف خودش را در سر می پروراند و همین باعث میشد تا با مشاهداتی که از تحقیقات بدست می آورد، اندیشه های جدیدی را در مورد ایجاد انسان فنا ناپذیر در ذهنش پرورش بدهد. آلبرت و ویلیام در اولین مراحل آزمایش خود بر روی ویروس Ebola که 2 سال پیش در آفریقا کشف شده بود، مطالعه میکردند. Ebola ویروس کاملی نبود و نواقص زیادی داشت. بکی از مهمترین عیب های ویروس حساسیت بیش از حد آن در برابر نور بود. آلبرت و ویلیام با سرپرستی دکتر جیمز مارکوس توانستند عیب های ویروس Ebola را تا حد زیادی از بین ببرند که نتیجه‌ی تلاش آنها ساخته شدن ویروس T بود. بعد از مدتی، نمونه‌ی آزمایشی جدیدی بدست آلبرت و ویلیام می‌رسد. این نمونه همان لیزا ترور بود. سال ها قبل به لیزا ویروس مادر تزریق شده بود اما نتیجه‌ی این تزریق پیامد وحشتناکی را در پی داشت.

 

3 سال گذشت. خبرهایی رسید که یک دختر 10 ساله­ای به عنوان سر محقق در شعبه‌ی قطب جنوب آمبرلا انتخاب شده است. آلکسیا آشفرد دختر الکساندر آشفرد به علت ضریب هوشی بالای خود، به سرعت مدارج عالی را طی کرده بود و در سن 10 سالگی به عنوان سرمحقق آمبرلا در آزمایشگاه قطب جنوب انتخاب شده بود. این خبر چندان برای ویلیام بیرکین خوشایند نبود. چون آلکسیا را به چشم یک رقیب می‌دید. همین باعث میشد تا ویلیام برای اینکه از آلکسیا عقب نماند دست به آزمایشات احمقانه‌ای روی نمونه‌ی مورد نظر انجام بدهد. با این حال آلبرت سعی میکرد تا با ترمیم بافت های آسیب دیده‌ی نمونه، تا حدی مانع از گسترش خرابکاری های ویلیام شود.با همه‌ی این آزمایشان عجیب و غریب ویلیام، نمونه‌ی آزمایشگاهی (لیزا ترور) زنده از آزمایشات بیرون آمد. دو سال دیگر گذشت. این بار خبر جدیدی از قطب جنوب رسید. اخبار حاکی از آن بود که آلکسیا در طی یک آزمایشی مرده است. او در حین یکی از آزمایشات خود ویروس T-Veronica را که توسط خودش ساخته بود، به بدنش تزریق کرده بود و همین باعث شده بود تا بمیرد. خبر مرگ ویلیام تا حد زیادی ویلیام را سرحال کرد و باعث شد به فرم سابق خود برگردد. سال ها پشت سرهم میگذشتند. آلبرت همچنان در محدوده‌ی آزمایشگاه محصور بود. تنها راه رفتن به بیرون از محوطه‌ی آزمایشگاه هلی­کوپتر بود. از طرفی هزینه های سزسام آور اسپتسر برای او به یک سوال بیجواب تبدیل شده بود. او علاقه‌ی زیادی به یافتن لین سوال داشت، سوالی که دهن او را به شدت آزار میداد. همین باعث میشد تا آلبرت وسکر بیشتر احساس زندانی بودن در سرش داشته باشد. از این رو به دنبال راهی بود تا خودش را از این محدوده خارج کند. چند سال بعد ویلیام ازدواج کرد که حاصل ازدواج آنها دختری به اسم شری بیرکین بود.

کم کم آزمایشات وارد مراحل نهایی میشد. در همین زمان، دستوری از اسپنسر به آلبرت و ویلیام رسید. آنها باید دکتر جیمز مارکوس را که زمانی جزو شاگردانش بودند را ترور میکردند. در سال 1988 دکتر جیمز مارکوس به دست آلبرت وسکر و ویلیام بیرکین ترور می‌شود. با انجام این کار آلبرت یک گام به اسپنسر نزدیک تر شود. با این حال او برای جلب توجه بیشتر او باید تحقیقات خودش را کامل میکرد. به هر حال هدف اصلی آزمایشات ایجاد یک سلاح قدرتمند و با ضریب هوشی بالا نسبت به بقیه موارد مشابه بود. آنها اسم این سلاح را تایرنت مینامیدند. اما تعداد انسان هایی که می‌توانستند در برابر ویروس T مقاوت کند خیلی کم بود. به طوری که از هر 10 میلیون نفر تنها یک نفر می‌توانست در برابر ویروس مقاومت نشان بدهد. همین امر باعث میشد تا تحقیقات در مورد تایرنت به کندی پیش برود. اما در همین دوران خبرهای جدیدی از واحد اروپایی آمبرلا به دست رسید. آنها موفق شده بودند تا نسل سومی از سلاح های بیولوژیکی را بسازند. این سلاح نمسیس نامگذاری شده بود. آلبرت خیلی سریع یکی از نمونه های این کار را به آزمایشگاه خودشان برد. در مرحله‌ی اول ویلیام نمیخواست از این نمونه برای انجام تحقیقات استفاده کند اما با صحبت های آلبرت مجبور شد به این کار تن دهد. آنها در اولین مرحله انگل نمسیس را به بدن لیزا ترور منتقل کردند اما در کمال ناباوری انگل ناپدید می‌شود. ویلیام تحقیقات زیادی برای علت یابی این کار عجیب انجام داد و نتیجه‌ی تحقیقات او اولین جرقه های ساخت ویروس G را در پی داشت. پس از اینکه پروژه‌ی ویروس G با موافقت اسپنسر همراه می‌شود، آلبرت موفق می‌شود به دستور اسپنسر آزمایشگاه را ترک کند و خودش را به بخش اطلاعاتی ملحق می‌کند. در سال های بعدی، آلبرت برای تکمیل تحقیقات خودشان در مورد لیزا ترور به آزمایشگاه آرکلی سر میزند. مدتی بعد شخصی به اسم جان وارد آزمایشگاه می‌شود. او به عنوان زیردست بیرکین به کارهای پژوهشی ادامه می دهد. شک آلبرت اسپنسر به بیشتر می‌شود. او بیشتر به هرینه های گزافی که اسپنسر متحمل می‌شود مشکوک است. سال ها پشت سرهم میگذرد و زندگی وسکر وارد فاز جدیدی می‌شود.

 

تشکیل گروه استارز و اولین دستور آمبرلا

شرکت آمبرلا علی رغم هزینه های بالایی که برای انجام مخفیانه‌ی آزمایشات خود میکرد، باز ممکن بود در بعضی از موارد به کمک اشخاص مهم شهر احتیاج داشته باشد. به همین دلیل شرکت آمبرلا دنباله راهی بود تا در بین مقامات شهر نفوذ داشته باشد. به همین دلیل یا شهردار شهر یعنی آقایMichael Warren وارد همکاری شدند. آمبرلا با انجام پروژه های عمرانی فراوان موفق شد تا نفوذ بالایی بین بلندپایه های شهر از جمله پلیس شهر داشته باشد. در سال 1996 پلیس شهر راکون برای جلوگیری از بی نظمی گروه استارز را تشکیل می دهد. آلبرت وسکر هم که به کمک آمبرلا به تشکیلات پلیس شهر نفوذ کرده بود، به عنوان رییس استارز برگزیده میشود. آلبرت وسکر موظف بود تا از نزدیک کارهای پلیس شهر را تحت نظر داشته باشد. ولی در حین اینکه به آمبرلا خدمت میکرد سعی می کرد تا نقشه های خود را نیز عملی کند. گروه استارز از 2 بخش تشکیل شده بود. گروه براوو و گروه آلفا. آلبرت جزو تیم اصلی استارز یعنی آلفا محسوب میشد. بعد از 2 سال از شکل گیری تیم استارز، Raccoon City وارد مرحلهی جدیدی از تاریخ خود میشود و به مرور زمان اتفاقا عجیبی در این شهر رخ می دهد. شروع این اتفاقات را میتوان با حادثهی عجیبی که در شعبهی کارآموزی آمبرلا رخ داده بود نسبت داد. جیمز مارکوس که سالها قبل توسط وسکر کشته شده بود دوباره سروکلهاش پیدا شده بود. از آنجایی که مارکوس به شدت از کاری که آمبرلا در قبال آن همه خدماتش به او انجام داده است به شدت از این شرکت متنفر شده است. به همین دلیل در اولین مرحلهی انتقام خود از آمبرلا موفق میشود تا یکی از قطارهای تشریفاتی آمبرلا را مورد هدف قرار دهد و ویروس T را در منطقه پخش کند. با این کار او ضربهی بزرگ و جبران ناپذیری به شرکت آمبرلا وارد میشود. از طرفی شیوع ویروس باعث کشته شدن عدهی زیادی در منطقه میشود. همین کار باعث میشود تا پلیس Raccoon City وارد عمل شود.
به نظر میرسه کار آمبرلا تموم شدست.

در جولای 1998 گزارش هایی از قتل های مشکوک در اطراف کوهستان آرکلی به گوش رسید. در همان ابتدا آلبرت وسکر برای بررسی علل حادثه اولین گروه از تیم استارز یعنی تیم براوو را به فرماندهی انریکو مرینی به منطقه می فرستد. اما وسکر عمدا هلی¬کوپتر تیم براوو را دستکاری می‌کند تا در مسیر راه در نزدیکی های شعبه‌ی کارآموزی آمبرلا سقوط کند. با این حال همه‌ی اعضای براوو زنده ماندند. در همین لحظات آلبرت وسکر خود را سریع به شعبه‌ی کارآموزی آمبرلا میرساند تا دوباره به دوست قدیمی خود یعنی ویلیام بیرکین ملحق شود تا دستور آمبرلا یعنی احیای مجدد شعبه‌ی کارآموزی را اجرا کند. وسکر وقتی پیش ویلیام بیرکین می سر، ساخت ویروس کامل T را به او خبر می دهد و می گوید که فقط نیازمند نمونه هایی برای تست این ویروس می باشد. وسکر مجبور بود دستور آمبرلا (احیای شعبه‌ی کارآموزی) را اجرا کند. اما از آنجایی که زنده شدن مارکوس، آسیب جدی به شعبه وارد کرده بود، لذا وسکر از این دستور سرپیچی می‌کند و برای اینکه از شر آنجا راحت شود، شعبه را بمب گذاری می‌کند. بعد از این کار، وسکر سعی می‌کند از منطقه خارج شود؛ اما در همان لحظات با یکی از تایرنت‌های ساخت آمبرلا با کد 001 مواجه می‌شود. وسکر بعد از نابودی تایرنت؛ به مسیرش ادامه می‌دهد؛ اما در بین راه با سرگئی ولادمیر یکی از افسران عالی رتبه‌ی آمبرلا مواجه می‌شود. سرگئی ماموریت اصلی وسکر را یعنی احیای مجدد شعبه‌ی کارآموزی را یادآوری می‌کند. ولی آلبرت به او می گوید که ویروس T به همه جای شعبه شیوع پیدا کرده است به همین جهت هم تمامی شعبه را بمب گذاری کرده ام. وقتی سرگئی متوجه می‌شود که وسکر نتوانسته است دستورات را اجرا کند، به همین دلیل محافظ مخصوص خودش یعنی Ivan را برای تذکر دستورات آمبرلا به طرف وسکر میفرستد. ولی وسکر Ivan را شکست می دهد و خیلی سریع از منطقه خارج می‌شود. وسکر برای ادامه نقشه هایش خودش را به تیم آلفا میرساند. البته هدف وسکر از رساندن خود به تیم آلفا چیزی جز تفکرات اعضای تیم بود.

 

حادثه‌ی عمارت اسپنسر
 

به دلیل اینکه هیچ خبری از از اولین گروه فرستاده شده نمی‌شود، وسکر همراه با سایر اعضای تیم آلفا به منطقه اعزام میشود. با ورود آنها به منطقه یکی از اعضای گروه به اسم ژوزف مورد حمله‌ی سگ های آلوده به ویروس T قرار میگیرد و همین کار باعث می‌شود تا خلبان بزدل تیم یعنی براد ویکرز بترسد و اوج بگیرد و بقیه اعضای گروه را با کابوسی که در پیش رو داشتند تنها بگذارد. وسکر و بقیه‌ی اعضای باقیمانده‌ی تیم (کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، بری برتون) به عمارتی که در همان نزدیکی بود پناه میبرند. (عمارت در اصل متعلق به اسپنسر بود) ولی با وارد شدن به آنجا متوجه میشوند که کریس در بین آنان نیست. همان لحظه صدای تیراندازی در یکی از اتاق های عمارت به گوش می‌رسد. جیل به همراه بری به محل تیر اندازی می‌روند. وسکر هم در تالار اصلی عمارت ماند تا مثلا اوضاع را تحت نظر داشته باشد. زمانی که جیل و بری برای پیدا کردن کریس، تالار اصلی عمارت را ترک می کنند، وسکر از موقعیت استفاده می‌کند و خیلی سریع آنجا را ترک می‌کند. وقتی جیل به محل تیراندازی می‌رسد، جای کریس با یک زامبی که در حال خوردن کنت سولیوان (یکی از اعضای گروه براووی استارز) بود مواجه میشوند. بعد از کشتن زامبی هر دوی آنها برای گزارش وضعیت موجود به تالار اصلی عمارت برمیگردند تا مشاهدات خود را به وسکر گزارش دهند. اما وقتی به تالار اصلی عمارت می‌رسند، هیچ اثری از وسکر پیدا نمی کنند. حتی جست وجوی جیل و بری هم اثری نداشت. با ترک اعضای تیم، وسکر اولین بخش از نقشه‌ی خود را شروع کرد.

از آن طرف کریس ردفیلد از قسمت دیگر عمارت، توانست تا خودرا وارد ساختمان کند. او در نهایت موفق می‌شود یکی از اعضای تیم براوو یعنی ربکا چمپرز را پیدا کند. بعد از چند ساعت براد ویکرز با اعضای استارز تماس میگیرد و به آنها اعلام می‌کند که در حال بازگشت به منطقه می باشد. در همین اوضاع، لیزا ترور که چندین سال پیش ناپدید شده بود؛ دوباره سروکله‌اش پیدا می‌شود و در چندین مرحله به کریس و جیل حمله می‌کند. او در طی آزمایشاتی که بر رویش انجام شده بود، به موجود جدیدی تبدیل شده بود. اثرات جانبی این آزمایش ها باعث شده بوند تا بدن لیزا در برایر گلوله مقاوم شود.
photo

وسکر وقتی اعضای گروه را ترک کرد، فرصت مناسبی برای پیگیری کارهای مخفیانه‌ی خود داشت. به همین دلیل وقتی متوجه می‌شود که آمبرلا دیگر جای ماندن او نیست، تصمیم میگیرد تا به یک سازمان دیگری ملحق شود. او برای شروع کار و برای نشان دادن توانایی هایش، باید اطلاعات در مورد تایرنت را به سازمان تحویل میداد. اما یک مشکل بزرگی وجود داشت. وسکر علی رغم اینکه نمیخواست در آمبرلا باقی بماند ولی نمی‌توانست مستقیما و علنا از آنجا خارج شود. چون ممکن بود آمبرلا از خیانت او باخبر بشود و همین باعث شود نقشه هایش عملی نشود. به همین دلیل برای آن قسمت مشکلش هم تدبیری اندیشیده بود. او قبل از حوادث عمارت اسپنسر، یک نمونه از ویروس تنظیم شده‌ای را از ویلیام بیرکین گرفته بود. خاصیت مهم این ویروس این بود که بعد از مرگ فرد مورد نظر، شخص مرده را به زندگی برمیگرداند اما با این تفاوت که این بار یک سوپر انسان متولد میشد. پس به خاطر اینکه تا آخرین لحظات، نقشه‌اش به خوبی پیش برود سعی می کرد که تا واپسین دقایق، دستورات آمبرلا را اجرا کند. مهمترین دستور آمبرلا این بود که اعضای باقی مانده‌ی استارز را به آزمایشگاه تایرنت بکشاند تا با مشاهده‌ی مبارزات اعضای زبده‌ی استارز با تایرنت، قدرت این سلاح بیولوژیکی را مورد ارزیابی قرار دهد و در نهایت توانایی های تایرنت را برای آنها ارسال کند. پس او مجبور بود برای تحقق این کار، اعضای استارز را به آزمایشگاه تایرنت بکشاند. به همین دلیل به کسی نیاز داشت تا بتواند این کار را برای او انجام دهد. از بین اعضای استارز تنها یک نفر بود که می‌توانست بقیه‌ی اعضای استارز را به آنجا بکشاند. آن شخص بری برتون بود. وسکر از حساسیت بری به خانواده‌اش باخبر بود. به همین خاطر با تهدید کردن خانواده‌ی او، بری را مجبور کرد تا جیل را با خودش به اتاق تایرنت بیاورد. بری هم وقتی خانواده‌ی خود را در خطر می‌بیند مجبور می‌شود با وسکر معامله کند. بعد از مدتی وسکر با جیل در بخشی از عمارت ملاقاتی می‌کند. (فعلا بری موفق نشده است جیل را به سمت اتاق تایرنت بکشاند) وسکر از اینکه از اعضای تیم جدا شده است معذرت میخواهد و سعی می‌کند علت جدا شدنش را محافظت از خود در برابر موجودات عجیب عمارت نشان دهد. وسکر به جیل دستور می دهد تا سریع راهی برای خروج از آنجا پیدا کند. (البته برای اینکه فعلا چهره‌ی واقعی خود را نشان ندهد مجبور است تا محتاتانه رفتار کند.( البته در این میان کسانی هم بودند که از اهداف واقعی آمبرلا سر درآورده بودند. انریکو مرینی که به همراه تیم قبلی استارز به منطقه فرستاده شده بود، موفق شده بود در طی مدتی که در آن محیط به گیر افتاده بود، اطلاعات زیادی در مورد اهداف مخقی آمبرلا پیدا کند. وسکر که از این ماجرا بو برده بود، خیلی سریع موقعیت انریکو را پیدا می‌کند و او را بکشد.


بعد از مدتی، لیزا ترور موفق می‌شود تا اعضای استارز را پیدا کند. او که در چندین سال اقامت خود در عمارت، به کشتن افراد و مسئولین آزمایشگاه آنجا مشغول بوده، این بار اعضای استارز را مورد حمله فرار میدهد. جیل در چندین مرحله با لیزا مواجه می‌شود اما به علت مقاومت شدید لیزا در برابر گلوله، چاره ای از پیش نمیبرد. از آنطرف کریس هم موفق می‌شود با وسکر ملاقات کند. آنها با همکاری هم موفق میشوند تا موقتا از شر لیزا خلاص شوند. بعد از اینکه خطر لیزا رفع می‌شود، وسکر کریس را که عاکلی مزاحم می‌دید، دسنگیر می‌کند و او را در اتاقی زندانی می‌کند. در موازات همین کار، بری موفق می‌شود از اعتمادی که جیل به او دارد سوءاستفاده کند و او را به اتاق تایرنت (محلی که تایرنت در آنجا نگهداری می شد.) ببرد. اولین قسمت از طرح بزرگ وسکر در مرحله‌ی انجام شدن قرار داشت. او ویروسی را که از بیرکین گرفته بود به خود تزریق می‌کند و در در اتاق تایرنت منتظر آن دو می ماند. وقتی جیل و بری به آنجا می‌رسند، بالاخره وسکر هویت اصلی خود را برای جیل مشخص می‌کند و توضیح می دهد که به چه شکلی از احساسات بری در قبال خانواده‌اش سو استفاده کرده است. به هر حال وسکر آخرین دستور آمبرلا را یعنی مبارزه‌ی اعضای استارز با تایرنت انجام می دهد. اما این جزئی از نقشه‌ی وسکر بود. وسکر تایرنت را از محفظه‌ی خود آزاد می‌کند. تایرنت در همان ابتدا به خود وسکر حمله می‌کند و او را به گوشه‌ای پرت می‌کند. از همان لحظه وسکر در اذهان عمومی مرده تصور می‌شود.

از همان لحظه قسمت مهم نقشه‌ی وسکر شروع می‌شود. حال همه همه فکر می کنند که او مرده است. او با این روش راحت تر می‌توانست نقشه هایش را عملی کند و از همه مهمتر از شر آمبرلا در امان باشد. بهترین حالت نقشه‌ی وسکر این بود که بعد بیدار شدن، هم تایرنت را در اختیار داشته باشد و هم از شر اعضای استارز راحت شده باشد. اما در این بین اتفاقاتی افتاد که تا حد زیادی محاسبات وسکر را اشتباه از آب در آورد. چون بعد از اینکه وسکر مرد، جیل با تایرنت مبارزه می‌کند و موفق می‌شود تا موقتا از شر تایرنت خلاص شود. سپس به سراغ کریس می‌رود و او را از اتاقی که در آنجا محیوس بود نجات می دهد. همان موقع ربکا سیستم خودنابودی عمارت را فعال می‌کند و هر 4 نفر به پشت بام عمارت می‌روند تا توسط هلی کوپتری که براد ویکرز خلبان آن بود از منطقه فرار کنند. اما همین لحظه تایرنت دوباره به آنها حمله می‌کند. طی مبارزه‌ای که بین تایرنت و اعضای استارز رخ می دهد، کریس موفق می‌شود با استفاده از راکت لانچری که براد از هلی کوپتر برای او می اندازد برای همیشه تایرنت را نابود کند.


تولدی دوباره
دقیقا همزمان با این کارها، وسکر دوباره به زندگی باز میگردد. اما نقشه‌ی او تاحدی متفاوت با آن چیز که برنامه ریزی کرده بود پیش رفته بود. تایرنت که در واقع کلید ورود وسکر به سازمان بود توسط کریس کشته شده بود و عمارت هم تا چند لحظه‌ی دیگر منفجر میشد. به همین دلیل وسکر خیلی سریع باید باقیمانده‌ی اطلاعات آمبرلا را جمع میکرد. پس خیلی سریع خود را به یکی از سیستم های امنیتی آمبرلا رساند و سعی کرد تا قبل از زمان انفجار عمارت، اطلاعات را تخلیه کند. وقتی وسکر شروع به جمع آوری اطلاعات می کرد، متوجه شد که سرگئی هم از طریق سیستم دیگری در حال برداشتن اطلاعات میباشد. پس برای اینکه از سرگئی پیشی بگیرد، هر چه سریعتر کد خود را وارد سیستم کرد تا به خواسته‌اش برسد. اما گویا اینجا هم محاسبات او اشتباه از آب درآمده بود. چون لحظه‌ی وارد کردن مشخصاتش، با یک ارور مواجه شد. کد آلبرت وسکر توسط کامپیوتر مرکزی آمبرلا یعنی Red Queen بلاک شده بود. سرگئی که میدانست وسکر احتمال دارد خیانت کند، کد او را مسدود کرده بود.

من مثل ققنوسی که از درون آتش پدیدار میشه، تولدی دوباره یافتم.
وسکر که به شدت ناکام مانده بود و تنها قسمت موفقیت آمیز نقشه‌اش، مرگ جعلی خودش بود، سعی می‌کند قبل از انفجار عمارت از ساختمان خارج شود. اما قبل ار خروجش با مشکل دیگری روبرو می‌شود. لیزا ترور که نتوانسته بود به اعضای استارز صدمه‌ای وارد کند، این بار وسکر را مورد حمله قرار داده بود. وسکر در 2 مرحله درگیری موفق می‌شود لیزا را در داخل عمارت به دام بیندازد و خودش از آنجا فرار کند. به دنبال انفجار عمارت، به همرا لیزا ترور همه شواهد و مدارک علیه آمبرلا نیز منفجر شدند. از آن به بعد وسکر وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی خود می‌شود. به تعبیر خود وسکر او همانند ققنوسی که از درون آتش بیرون آمده است، متولد شده بود. او دیگر نیازی به آمبرلا نداشت. او به چیزی بسیار قدرتمند تر از یک انسان معمولی تبدیل شده بود.

 

ورود به سازمان

دو ماه از حادثه‌ی عمارت اسپنسر گذشت. وسکر در اولین مرحله از نقشه‌ی بلند مدتش، با سازمانی که به نوعی رقیب آمبرلا به حساب می آمد وارد همکاری می‌شود. وسکر از طرف سازمان ماموریت پیدا می‌کند تا نمونه‌ی ویورس جی را که توسط دوست قدیمی خودش یعنی ویلیام بیرکین ساخته شده بود، برای سازمان بیاورد. اما از آنجایی که وسکر نمیتواند آفتابی بشود (چون همه فکر می کنند که مرده است) با یک شخص دیگری به نام ایدا وانگ که به نوعی جاسوس همان سازمان محسوب میشد، وارد همکاری می‌شود. ایدا همان کسی بود که مدت ها پیش از طریق برقراری روابط عاطفی با یکی از دانشمندان مطرح آمبرلا به اسم جان، به داخل آمبرلا نفوذ کرده بود. شدت این روابط به حدی بود که جان رمز یکی از کامپیوترهای آمبرلا را به نام ایدا گذاشته بود. از این رو او مهره‌ی مناسبی برای کسب اطلاعات از آمبرلا محسوب میشد. وسکر سعی می‌کند تا از طریق ایدا و بدون بجای گذاشتن اثری از خود به اهدافش برسد. به همین دلیل او را مامورمیسازد تا نمونه‌ی ویروس جی را برایش بیاورد.

در این زمان که ایدا برای رفتن به ماموریت خود آماده میشد، تیمی با نام Salvage به رهبری هانک و به دستور اسپنسر به آزمایشگاه بیرکین حمله ور میشوند تا نمونه‌ی ویرورس جی را که نتیجه‌ی سال ها آزمایشات ویلیام بیرکین بود بدزدند. بعد از اینکه اعضای تیم به موقعیت بیرکین رسیدند، ویلیام از تحویل دادن ویروس امتناع می‌کند. درست در همین لحظات یکی از سربازان تیم که کنترل زیادی بر خود نداشت، به ویلیام شلیک می‌کند. وقتی ویلیام بیرکین از شدت جراحات به زمین می افتد، هانک موفق شود تا نمونه‌ی ویروس جی را پیدا کرده و به همراه گروهش از آزمایشگاه خارج شود. ویلیام بیرکین که خود را در آستانه‌ی مرگ می‌بیند، یکی از نمونه های ویروس جی را که در دست خود مخفی کرده بود، به خود تزریق می‌کند. تزریق ویروس باعث می‌شود تا ویلیام از مرگ رهایی پیدا کند. اما او دیگر یک انسان عادی نبود و ظاهری هیولاگونه پیدا کرده بود.


اثرات ویروس باعث شد تا ویلیام کنترلش را از دست بدهد و تمامی لوله های آزمایشگاهی محتوی ویرورس T را بشکند. براثر همین حادثه، کل ویروس T در داخل فاضلاب شهر جاری شد. موش های فاضلاب ویرورس را به داخل شهر منتقل کردند و این چنین بود که فاجعه‌ی راکون سیتی شکل گرفت. بیرکین در مرحله‌ی اول از کل اعضای گروهی که به او حمله کرده بود انتقام

/ 0 نظر / 103 بازدید